۲۲/خرداد

 دسته دسته سنبله گندم

می خرم و می کارم توی گلدان

درخت نان شوند

تو مجبور نباشی صبحها بروی

سرکار

 

۲۳/خرداد

بعد بوی تو امد

بعدترش یا همان حدودها من غرق شدم

اول فکر کردم مرده ام

اما چشمهایم را که باز کردم توی بغل تو بودم

خدا را دیدم که از ان بالا دست تکان می داد و می گفت

"یکی دیگر به نفع تو"

من می خندیدم

وتو قربان صدقه ی چشمهایم می رفتی که عکس خدا و خودت تویش افتاده بود

 

۲۵/خرداد

بخند

بگذار پرنده های توی جیبت

یکهو بیرون بیایند

و شروع کنند به اواز خواندن

 

 

۲۷/خرداد

مثل چیزی که نه اسمش یادم می اید

نه شکلش

مراقایم کن

یکجا توی خودت

می خواهم تنها باشم

 

۳۱/خرداد

فکر کن

ظهر تابستان

کنار یک ساحل تمیز

خورشید دارد با همه ی قوا –نرم- می تابد

من مجسمه ی شنی بزرگی ساخته ام از تو

تو زیر ان نشسته ای و کتاب می خوانی

بلند بلند

برای من

 

۱/تیر

ان روز که هوس کرده بودم ببوسمت

خدا بدجور رفته بود توی جلدم

می گوید وقتی می بوسم تورا

قلقلکش  می شود

خیلی خوشش می اید.

 

...

درختان سبز، سایه ی سیاه دارند

و

درختان سیاه، سایه ی سبز