Q

چشمهایم را که می بستم

رویا می ریخت

توی صورتم

قدیم ترها

قدیم ترها که دلخوشیهایم بیشتر بود

 

 

Q

عاشق بودی

یادت هست؟

یک  صبح سرد زمستانی

از میان برفها

پیدام کردی

بردیم خانه ات

و روبه روی بخاری

انقدر پاهایم را مالیدی

که از لذت سرم درد گرفت

تا حالا از لذت سرت درد گرفته ؟

 

 

Q

در دستهایم

چندتا ماهی قرمز

و کمی اب

و چندتا درخت سبز کوچولو

در دستهایم

یک تخم مرغ نیمرو شده

در دستهایم

یک عالمه بنفشه

در دستهایم

بیشتر از یک عالمه عشق

دوستت دارم

 

 

Q

زمین چرخید

وباز به چشمهای تو رسید فصل ستاره شدن

و باز به چشمهای من رسید فصل ابرشدن

 

 

Q

منتظرت می مانم

امدی

عروج می کنیم

 

 

Q

باران بودی

توی رودخانه من

اب بودی

اما نه از جنس من

از یک اسمان بالاتر

 

 

 

Q

مثل نور سفیدی هستی

که وقت طلوع خورشید

روی دریا پخش می شود

و ماهیها را بیدار می کند

 

 

 

 

Q

بیا برای بچه هایمان

اسباب بازی بخریم

و پودر بچه

و شامپو بچه

و لباسهای خیلی خیلی کوچولو