از وسط نوشته ها   

روزها با شتابی عجیب می گذرند.مثل ساعت 8 خیابانهای شلوغ، من مثل یک ساعت خوابیده ام که گوشه یک راهرو پشت شوفاژ افتاده است

حس اینکه کسی می داند تورا گم کرده به دنبالت می گردد اما پیدایت نمی کند و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی

دلم بعضی وقتها شور می زند، بعضی وقتها خیال می کنم مرده ام و همه اش خیلی خیلی غمگینم.دلم می خواهد برای سالها سوار یک تاکسی که رادیوش دارد ترانه پخش می کند باشم و تاکسی هی زمین را دور بزند هی زمین را دور بزند

نیستی بدجور حس بطالت می کنم مگر هدف زندگی من جز شاد کردن تو بود؟