ایستاده اند به تماشای تو ابرها

و هرکدام

برای بغل دستی اش تعریف می کند

تورا

ثانیه به ثانیه

تا می رسد به ابر بالای پشت بام ما

گنجشکها

و بعد

مثل باد خنک اول پاییز می پیچی

توی اتاق

من یک نفس عمیق می کشم

 

همیشه همین جایی  -توی سینه ام -