اولين داستان من   

(يک عصر ابري، اتاقی نسبتا کوچک ديوارهاي با کاغذ ديواري سفید با گلهای قرمز خیلی کوچک و کفپوش چوبي)

سهيل آن ورتر است کمي.ان قدر که اگر چه دستش را که دراز کند به او نمي خورد، اما يکي دو قدم که برود مي رسد.(مهم نيست دارد چه کار مي کندحتي مي تواند eminem گوش کند.)

او روي زمين دراز کشيده است به پهلو. دستش زير سرش است دارد داستان کوتاهي از يک نويسنده آمريکايي خل و چل مي خواند -کاروري، براتيگاني، بوکفسکي-

يک سبد ميوه شسته جلوي دستش است، گوجه سبز و توت فرنگي. دوتا گوجه سبز مي خورد (هسته هايشان را با شدت پرت مي کند سمت سبد. بعضي ها مي افتند بعضي ها نه) بعد براي اينکه خيلي ترش نزند يک توت فرنگي بر مي دارد. توت را کاملا توي دهانش مي برد طوري که فقط برگهايش بيرون باشد و گاز مي زند .این بار برگها را به سمت سبد پرتاب مي کند باز هم ...

جند دقيقه يکبار طوري که سهيل بشنود مي گويد: "چايي" اگر دفعه اول باشد، شايد سهيل بياورد اما اگر دفعه اول نباشد بايد چيزي لاي کتاب بگذارد يا طوري به زور بچپاندش زير چيزي که باز بماند. خودش را به زحمت از روي زمين بلند مي کند و مي رود به سمت آشپزخانه. داد مي زند:" تو هم مي خوري ؟"

 


پ.ن. توجه کنيد اين اولين قدمي است که من  در زمينه  داستان نويسي برداشته ام

پ.ن.۲ تشابه اسامي اتفاقي است