دومین داستان من: زندگی او ندارد عوض می شود.   

از او صدایی در نمی آید

او چندوقتی است دیگر به در زل نمی زند

او چند وقتی است در خیالهایش است

همه ۲۴ ساعت شبانه روز در ناخودآگاهش این مسئله را حل می کند که وقتی تو را می بینید اول بخندد بعد گریه کند یا برعکس و هی این صحنه را تصور می کند که پیش تو خوابیده و هیچ چیز دیگری در دنیا نمی خواهد

او اخیرا به گذشته ها هم خیلی فکر می کند، اما تابلو است دارد این روزها را از دست می دهد و از وقتی فهمیده 2 ساعت از اول اردیبهشت گذشته هی شاخ در می آورد.

او سردر گم است و خیال هم ندارد و دوست هم ندارد نباشد.