*فرداش جنگ تمام شد

من برگشتم توی بغل تو

با افتخار

بی دست


 

*امسال بهار

-کمی آنور کمی اینور-

دوستت دارم.


 

*این روزها تمام کاری که می توانم بکنم این است که فراموش کنم این روزها را


 

*گاهی به من بپیوند

گاهی از من عکس بگیر

گاهی دوستم داشته باش


 

*این سالها که با عجله –شاید هم آرام- از کنار من می گذرند

آیا مرا بزرگ می کنند؟

مانند تو؟


 

*شعر جشن تولد:

من چند سال پیش این موقع داشتم به دنیا می آمدم.


 

*دلم می خواهد یک زرافه زرد و نارنجی باشم

با یک گردن خیلی دراز

که بتوانم تازه ترین برگهای بلندترین درختها را بخورم

شاید هم ابری شدیدا بارانی

دلم می خواهد شاد باشم و به هیچ چیز فکر نکنم

چقدر خوب می شد نوبلی چیزی می گرفتم


 پ.ن.۱ چقدر وبلاگم خوشگل شده :)