۲

من اجازه دادم تمام شود

به اندازه ايي بزرگ نبود

كه من نتوانم اجازه دهم تمام شود

عشق كوچك من مثل يك

گنجشك

يك روز باراني

توي جوي افتاد

و با آب رفت

هنوز آنقدر بزرگ نبود كه خفه‌ام كند

فقط مي‌سوزد ته گلويم

كسي مي‌گفت

آن روز باراني

سرما خورده‌ايي