از دور نور زردي مي‌آيد
      چراغ به دست
فراموش مي‌كنم
بدرقه آخرين آزاده‌ايي راكه از شهرمن مي‌گذرد
ميان غروب
ميان درخت‌هاي لخت پاييز
گنجشك‌ها مي‌خوانند
براي معشوقه‌هايشان
"فراموش كن مرا                           فراموش كن مرا