از اوج پرت كردنند مرا
در رودخانه‌ايي
كه عمقش يخ بسته بود
وقتي چشم باز كردم
ماهي‌هاي يخ بسته بودند
جلبك‌ها
و شايد
گنج‌هاي دزدهاي دريايي فراموش شده
مي ترسم از زندگي