نياز نبود كه ساعت ها فكركنم تا چيزهايي به خاطرم بيايد از گذشته ام.
كافي بود نگاه كنم به صورتم در آينه يا به دست خط تو تا همه چيز درست بشود و من بشوم حداكثر چهارده ساله
چيزي در اين ميان تغيير نكرده است فقط من ابروهايم را برداشته ام و تو كمي چين افتاده است ميان صورتت و دست خطت اما مدتي است خيال مي كنم تمام دنيا تلاش مي كنند دارايي ناچيزام را از من بگيرند
غافل از اينكه من دارايي ناچيزم را يك روز ظهر فروختم تابزرگ شوم