صبح نيست

عصر است

          دم غروب   

همه پناه مي برند

     به خانه هايشان  

اما من گم نمي شوم

من كه دختر خوبي هستم

مستقيم مي آيم 

تا مي رسم به خيابانمان

بعد چند بار

     دور خودم مي چرخم

تا در خانه جلوي چشمم سبز مي شود

بعد از

   كنار لاشه هايي كه توي راه پله ريخته اند

رد مي شوم

   مي آيم طبقه آخر

كسي منتظر من است