با من می آيی

پاهايت کشيده می شوند روی زمين

[چون لشگری که باز پسش می کشند]

من می دانم

تو هم می دانی

برای همه روشن است مثل روز که نمی خواهی

کاری نمی شود کرد

قراری است که سالها قبل گذاشته ايم