شب بود

در باد كسي پيچيده بود

به خانه ي ما كه رسيد

انگار افتاد جلوي در

من در را باز نكردم

آمد تو

قالي هاي ما كه همه قرمزند،زرد شدند

من افتادم

سرم هي گيج مي رفت

انگار توي باد پيچيده باشم

مثل آن باري شدم كه پني سيلين زدم بعد غش كردم

اين بار مادرم نبود

دل خوشكنك نداشتم

به چه كسي گلايه مي كردم؟

داستان اينجا تمام نمي شود

اما تا همين جايش شاعرانه بود