از وسط نوشته ها

روزها با شتابی عجیب می گذرند.مثل ساعت 8 خیابانهای شلوغ، من مثل یک ساعت خوابیده ام که گوشه یک راهرو پشت شوفاژ افتاده است

حس اینکه کسی می داند تورا گم کرده به دنبالت می گردد اما پیدایت نمی کند و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی

دلم بعضی وقتها شور می زند، بعضی وقتها خیال می کنم مرده ام و همه اش خیلی خیلی غمگینم.دلم می خواهد برای سالها سوار یک تاکسی که رادیوش دارد ترانه پخش می کند باشم و تاکسی هی زمین را دور بزند هی زمین را دور بزند

نیستی بدجور حس بطالت می کنم مگر هدف زندگی من جز شاد کردن تو بود؟

/ 2 نظر / 6 بازدید
سهيل

To shad bashi unam shad mishe. Mage nemiduni ba che shogho zoghi in safharo baz mikone. Bekhand be yade hameye un taxiha ke ba ham savar shodid. p.s. khoshbehalet ke hanuz taxi savar mishi! Yadete tehran otobus savar nemishodam. Hala kojai ke bebini

بادکنککککککککک

الهام! جواد! خز! الهام! زایه!(میدونم ضایع هستش ولی تو زایه هستی!)