۱

كسي بياد نمي‌آورد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

صبحي را كه من به دنيا آمدم

جز مادرم

كه همان روز صبح به خاك سپرده شد

باران مي‌آمد

من جيغ مي‌كشيدم

و به دوستانم فكر مي‌كردم

به خواهرم

-گذشت‌انسان بزرگي‌از برابرم

به قلم بايد اجازه جريان داد-

وقتي جيغ مي‌كشيد

كسي در اتاق بغل

مرا به آغوش نامادريم مي‌بردند

و من كه چشم‌هايم

از ترس گشاد شده بود

تلاش كردم

سقوط كنم

كسي در اتاق بغل

جيغ مي‌كشيد

نوزادي راكه شايد چند ماه بعد

به دنيا مي‌آمد

در يك روز باراني

وقتي من آهسته آهسته

در آغوش نامادريم

به خانه مي‌رفتم

به خاك سپردند

باران مي‌آمد

كسي در هيچ جاي دنيا

جيغ نمي‌كشيد

باران مي‌آمد

 

/ 0 نظر / 3 بازدید