شب شده است من به ستاره ها نگاه مي كنم و تورا مي نويسم نه چيزي در چشم مي ماند نه چيزي بر كاغذ
راستش صورتت را هم ديگر  از روي عكسهاي قديمي مان مي شناسم ذهنم از تو خاليست
هر چيز كه من را به تو وصل ميكرد...

/ 3 نظر / 2 بازدید
sepanta

چشم من غربت او را فهميد........... و به رويا ها برد ....او ولی حادثه ای پنهان بود............. بی خبر پيدا شد............. و غريبانه فراموشم کرد

peyman

الهام جان سلام، نميدونستم وبلاگ مينويسی! خيلی قشنگه، حتماً ميخونم نوشته هاتو! ايشالا ببينمت به زودی پيمان