اولين داستان من

(يک عصر ابري، اتاقی نسبتا کوچک ديوارهاي با کاغذ ديواري سفید با گلهای قرمز خیلی کوچک و کفپوش چوبي)

سهيل آن ورتر است کمي.ان قدر که اگر چه دستش را که دراز کند به او نمي خورد، اما يکي دو قدم که برود مي رسد.(مهم نيست دارد چه کار مي کندحتي مي تواند eminem گوش کند.)

او روي زمين دراز کشيده است به پهلو. دستش زير سرش است دارد داستان کوتاهي از يک نويسنده آمريکايي خل و چل مي خواند -کاروري، براتيگاني، بوکفسکي-

يک سبد ميوه شسته جلوي دستش است، گوجه سبز و توت فرنگي. دوتا گوجه سبز مي خورد (هسته هايشان را با شدت پرت مي کند سمت سبد. بعضي ها مي افتند بعضي ها نه) بعد براي اينکه خيلي ترش نزند يک توت فرنگي بر مي دارد. توت را کاملا توي دهانش مي برد طوري که فقط برگهايش بيرون باشد و گاز مي زند .این بار برگها را به سمت سبد پرتاب مي کند باز هم ...

جند دقيقه يکبار طوري که سهيل بشنود مي گويد: "چايي" اگر دفعه اول باشد، شايد سهيل بياورد اما اگر دفعه اول نباشد بايد چيزي لاي کتاب بگذارد يا طوري به زور بچپاندش زير چيزي که باز بماند. خودش را به زحمت از روي زمين بلند مي کند و مي رود به سمت آشپزخانه. داد مي زند:" تو هم مي خوري ؟"

 

پ.ن. توجه کنيد اين اولين قدمي است که من  در زمينه  داستان نويسي برداشته ام

پ.ن.۲ تشابه اسامي اتفاقي است

/ 7 نظر / 5 بازدید
کوچه ی پشتی

سلام. خوبی ؟ قشنگ بود. من که خوشم اومد. از داستان های خوب و شاد و با طراوت خيلی خوشم مياد. بر خلاف داستان های پر دود و مه آلود و ... وبلاگت خوبه. همين جوری ادامه بده. به من هم سر بزن. روزی چند بار آپديت می کنم. منتظرتم. بای باران

سهیل

اون تیکه "حتی می تواند" یک کم تحریک کننده بود! انگار مثلاً کاری هم هست که سهیل نمی تواند!

فاطمه قديمی

دختره منم! خود الي بوذي گفت!

الی بوذی

نمی خواستم اين موضوع فاش کنم اما سمیرا جون نه نه ببخشید فاطمه جون راس می گه

mina

in ie chizi too maiehaie namayeshname bood be nazaram,ama man doos daram,asan elham man khatereto mikham:x

الفی اتکینز

تو که داری داستان نویس میشی، توصیه میکنم کتاب Funny in Farsi که ترجمه شده به اسم "عطر سنبل عطر کاج" بخونی...